X
تبلیغات
عزیز دردونه های ما

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس


عزیز دردونه های ما
واسه بهترین و نازترین نی نی های دنیا
يك سال و خورده اي كذشت
ن : مامانی ت : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ز : 17:11 | +
سلام اميداي زندكيم كوچولوهاي مهربونم عاشقانه هاي دنياي غمگينم

منو ببخشين كه خيلي وقته وبلاگتونو اپ نكردم  خيلي دلم ميخواست روز تولدتون وبلاگو اپ كنم  عكساتونو بزارم اما متاسفانه دو روز قبل تولدتون ضحاي نازنينم مريض شد دختركم تب كرد و روز بعدش دهنش آفت زد و الهي بميرم براش كه ميدونم چقدر درد كشيد تا يك هفته كه هيچي نميخورد جز اب و ماست كه تو اون يه هفته اي كه مريضبود طاها خونه ي مامانم بود چون دكتر كفته بود بيماريش مسري هست وقتي دختركم بهتر شد رفتيم طاها رو اورديم خونه اما پسركمم همون شب مريض شد و يك هفته هم درگير طاها بوديم كه طفلك خيلي بدتر از ضحا شده بود تموم دهنش حتي كنار لبش افت و تبخال زده بود و پسرك كوچولوي من هم يك هفته درد كشيد  هيچي نخورد تا خوب شد. الهي بميره مامان واسه دردايي كه كشيدين . بعدشم كه مامانتون انقدر خسته بود كه دل و دماغ تولد كرفتنو نداشت حتي وقت اتليه مون هم مجبور شديم كنسل كنيم و از روز تولدتون افتاد به بيست و دو اسفند  .به هر حال اون روزاي سخت هم تموم شد اون روزا هم كذشت و خداي مهربون كمكمون كرد كه كذشتيم ازش . خيلي وقته لپ تاپ ايراد پيدا كرده و من مجبورم با كوشي براتون پست بزارم  كه متاسفانه نميشه عكس كذاشت خيلي دلم ميخواد يه دل سير حرف بزنم عكس بزارم. اين روزا بابايي حسابي مريضه منم نگرانشمو منتظر و دست به دعا  شماها كه فرشته كوچولوهاي خدا هستين دعا كنين برا باباييتون. دلم براش تنك شده  اين روزا شيرين شدين خيلي شيرين خدايا شكر واسه اين شيريني 


.:: ::.


اولين برف
ن : مامانی ت : دوشنبه شانزدهم دی 1392 ز : 14:5 | +
اسلام نفساي مامان الهي فداتون بشم كه روز به روز شيرين تر مي شين 

خيلي وقته پست نذاشتم از دست شما دو تا وروجك شيطون كه امان نميدين به من .اما اين برف زمستوني ،اولين برف زندگيتون،بهانه ي نوشتنم شد.

اين روزا شما حسابي شيطون شدين  دخترك نازم كه هم با كمك دست كرفتن به مبل و در و ديوار راه ميره هم دستاشو ول مي كنه و تنها چهار پنج قدم راه ميره و همشم بدون استثنا ميفته 😄😄 زياد حرف ميزنه باهامون هرچند هنوز نميفهمم داري چي ميگي اما عاشق اين حرف زدنتم گلم .خيلي باهوشه گللكم تا صداي ايفون بلند ميشه هرجاي خونه كه باشه چهار دست و پا بدو بدو مياد كنار در تا باباش درو وا كنه و بقلش كنه انقدرم بدش مياد اگه باباش قبل اينكه بره لباسشو عوض كنه خانومو بقل نكنه اينقدر اين دخمل ناز من باباييه باباشم خيلي دوسش داره عاشقشونه .ضحاي من الان هشت تا دندون داره و فك كنم بازم داره دندون در مياره چون باز پاهاش سوخته دختر گلم راستي دختر نازم كلاغ پر هم بلده تا بهش ميكم كلاغ پر انكشت اشاره شو ميزاره زمين و ميبره بالا الهي مامان بخوردت فرشته كوحولوي شيرينم. 

اما پسر گل مامان اقا طاهاي مامان كه تازگي باباش موهاشو ماشين كرده از بس اين ابجي شيطون موهاشو ميكشيد مامان فداي پسر كچلش بشه الهي طاهاي عزيزمم هنوز تو كار سينه خيز رفتنه البته راحت از رو پشتي ميره بالا و مياد پايين و خوب چون چاخالو شده پسر گلم واسه همينه عقبتر از ضحاست تازگيا هم دو تا دندون ديكه پايين دراورده كوحولوي من و دندوناش شده مثل ضحا هشت تا الهي مامان فداش بشه پسر باهوشمم عاشق كلاغ پره و مثل ضحا تا ميكم كلااااااغ دستشو مياره رو زمين گل من.انقدر خوش خنده و بانمكه كه هروقت بقل باباشه من كه برم سمتش بلند بلند ميخنده و ما رو ديوونه ميكنه خيليم شيكموئه عزيز دل مامان.

نفساي مامان تموم اميدا و ارزوهام تو شما خلاصه ميشه ديكه براي خودم ارزويي ندارم هرچي هست واسه شما و خوشبختي شماست هرروز عاشقانه نگاهتون ميكنم و خدارو هزاران بار بابت بودنتون سلامتيتون شكر مي كنم  



ادامه ی مطلب
.:: ::.


نفسای مامان مریض شدن
ن : مامانی ت : چهارشنبه ششم آذر 1392 ز : 9:34 | +
سلام نفسای مامان

حب گلام

عقشای مامانی

الان دوتاییتون لالایین و از دیشب که لالا کردین هنوز بیدار نشدین باباییتونم رفته دانشکاه منم لبتاب به دست دراز کشیدم کنارتونو مواظبم که تا بیدار شدین بساطو جمع و جور کنم

خیلی وقته پست نزاشتم واسه همین اول خلاصه ی اتفاقات ا

همایش شیرخوارگان حسینی 4 محرم بود که با مامان بزرگ  و خاله مهدیه رفتیم  5 تایی .خیلی مراسم زیبایی بود و انرزی مثبت و معنوی مراسم شامل حال شما هم شد چون دقیقا از فردای همون روز طاها شروع کرد به سینه خیز رفتن کاری که تا اونروز انجام نداده بود و من تا چند وقت کلی ذوق سینه خیز رفتنتو داشتم

ضحا هم از دو روز بعدش شروع به چهاردست و پا رفتن کرد

ضحای مامان الان 4 تا دندون بالا داره سه تا پایین که سومی پایین یه دو هفته ای میشه دراومده طاهای مامانم مثل ابجیش 4 تا بالا اما هنوز دندون سومی پایین در نیومده 

ضحای مامان دست میگیره رو مبلا دیوار و هرجایی که فکرشو بکنی و اینجوری ازین سر خونه میره اون سر خونه

طاها با سینه خیز رفتن میره اینور اونور نفس مامان

اما

حدود دو هفته ای میشه که سرماخوردین دو بار بردمتون پیش دکتر میراب اما خوب نشدین دیروز بردیمتون پیش دکتر شمس الدینی که به نظرم دکتر فهمیده ای اومد امیدوارم خوب بشین

ضحا اول مریض شد و بیماریشم فقط اینه که صداش گرفته دختر گلم  خیلی وقته و با اینکه من هرروز بهتون کلی حریره بادوم و به دونه و ایما دادم با اینکه دکترتم بردم هنوز اون صدای قشنگت گرفته دخترم  امیدوارم این داروها باعث شه بهتر بشی امیدوارم خدا زود خوبتون کنه  چند روزه مماغشم اویزونه دخترکم عزیزکم

اما پسر قهرمانم

الهی مامان بمیره براش سرفه های شدید خلطی دو هفته س داره تازه 3 شبم بچه ام تو تب 40 درجه می سوخت و منو بابایی بالا سرت بیدار بودیمو پاشویه ات می کردیم شیاف میزاشتیم تا خدای نکرده تبت بالاتر نره

خیییلی سخت بود اون شبایی که از ترس تشنج کردنت منو بابایی خواب نداشتیم شبا

خداروشکر که اتفاقی برات نبفتاد و تبت قطع شد اما این سرفه های لعنتی هنوز ول نکرده پسرمو

مامان بمیره براتون که مریضیتونو نبینه



.:: ::.


این روزهای ما
ن : مامانی ت : سه شنبه چهاردهم آبان 1392 ز : 13:48 | +
خونه  ساکته  منم و فرشته هام که آروم خوابیدن  چقدر چهره تون معصوم تر میشه وقتی که خوابین  چقدر شبیه فرشته ها میشین چقدر ناز و دوست داشتنی شدین  فرشته های

کوچکم .چقدر ابن روزها عاشقتونم  چقدر دوستتون دارم  چقدر شیرینبن

امروز 8 ماهو 15 روزتونه  .بزرگ شدین  .انقدر بزرگ که  کوچک بودنتون   رو یادم میره  انقدر به نظرم  این 8 ماهو نبم  دوره  و انقدر زود گذشته و حتی دیر  که  مات بزرگ شدنتون شدم  . وقتی کوچک بودین  وقتی نوراد بودین  اون روزای اول  فقط و فقط نیاز بودین  اخه از  دنیای  امن   درون من  تازه به دنیای نا امن  برون  من ااومدین اونموقع  شاید گاهی لبخند میزدید اما ناخواسته بود هرچند دل میبردین با خنده هاتون از اطرافیان مخصوصا از من.اون روزا زیاد تو آغوشم بودین چون شیر میخوردین گرمای تنتون رو حس می کردم  گرمای تنم رو حس میکردین شیر میخوردین  میخوابیدین گریه میکردین اما ابن روزها قشنگ بزرگ شدین  بزرگ شدن برای من راه رفتن یا  دمر رفتن نیس  بزرگ شدن برای من ارتباطه  .این که وقتی میخندم  می خندید وقتی میبوسمتون لبخند میزنید وقتی دعواتون میکنم  ناراحت میشید وقتی چیزی رو ازتون میگیرم جیغ می کشین و اعتراض می کنین  اینا یعنی ارتباط  یعنی بزرگ شدین و من عاشق بزرگ شدنتون هستم و بی صبرانه منتظر حرف زدنتون که این ارتباط کامل بشه.

این روزها  خیلی شیطونتر شدین دختر قشنگم که هم سینه خیز میره هم دستشو میگیره از هرجایی و بلند میشه و حتی در امتداد مبل ها  قدم هم بر می داری و  از روزهای اول کمتر زمین   می خوری چون یاد گرفتی وقتی بخوای از حالت اییستاده  بیای رو زمین  اول دستت رو میزاری روی زمین و بعد آروم خودت میشینی عاشق این شیطونیاتم  فرشته ی نازم  عاشق ابنکه  هیچی تو خونه از دستت در امان نیستر عاشق این شر و شیطون بودنتم ضحای نازنبنم   خیلی وقتا  میری پیش داداش حتی از روش رد میشی دست میکشی رو سرش وقتی گریه میکنه  صورتتو می چسبونی به پاهاش  خلاصه کلی عاشق داداشیت هستی گلم

اما  طاهای نازنبم  فرشته ی معصوم من پسر قوی و باهوش من  این روزها  مثل قبل تنبل خانه  البته خیلی پیشرفت کردی تو حرکت چون علاوه بر غلت زدن  دور خودت میچرخی و با غلت زدنو چرخیدن ازین سر  هال میری اون سر هال اما هنوز یاد نگرفتی به جلو سینه خیز بری و نمی ایستی  هرچند بعضی وقتا  غصه ام میشه که چرا  تنبلی   اما به خودم میگم وای به حالم اون روزی که تو شروع کنی به سینه خیز رفتن و ایستادن چون تو هم  شیطونی و شر عزیزم  عاشق تلویزیون نگاه کردنتم  که از آبجی بیستر علاقه داری و مخثوثا وقتی برات عمو پورنگایی که دانلود کردمو می زارم  غرق تلویزیون مشی




.:: ::.


این روزهای ما
ن : مامانی ت : سه شنبه چهاردهم آبان 1392 ز : 13:48 | +
خونه  ساکته  منم و فرشته هام که آروم خوابیدن  چقدر چهره تون معصوم تر میشه وقتی که خوابین  چقدر شبیه فرشته ها میشین چقدر ناز و دوست داشتنی شدین  فرشته های

کوچکم .چقدر ابن روزها عاشقتونم  چقدر دوستتون دارم  چقدر شیرینبن

امروز 8 ماهو 15 روزتونه  .بزرگ شدین  .انقدر بزرگ که  کوچک بودنتون   رو یادم میره  انقدر به نظرم  این 8 ماهو نبم  دوره  و انقدر زود گذشته و حتی دیر  که  مات بزرگ شدنتون شدم  . وقتی کوچک بودین  وقتی نوراد بودین  اون روزای اول  فقط و فقط نیاز بودین  اخه از  دنیای  امن   درون من  تازه به دنیای نا امن  برون  من ااومدین اونموقع  شاید گاهی لبخند میزدید اما ناخواسته بود هرچند دل میبردین با خنده هاتون از اطرافیان مخصوصا از من.اون روزا زیاد تو آغوشم بودین چون شیر میخوردین گرمای تنتون رو حس می کردم  گرمای تنم رو حس میکردین شیر میخوردین  میخوابیدین گریه میکردین اما ابن روزها قشنگ بزرگ شدین  بزرگ شدن برای من راه رفتن یا  دمر رفتن نیس  بزرگ شدن برای من ارتباطه  .این که وقتی میخندم  می خندید وقتی میبوسمتون لبخند میزنید وقتی دعواتون میکنم  ناراحت میشید وقتی چیزی رو ازتون میگیرم جیغ می کشین و اعتراض می کنین  اینا یعنی ارتباط  یعنی بزرگ شدین و من عاشق بزرگ شدنتون هستم و بی صبرانه منتظر حرف زدنتون که این ارتباط کامل بشه.

این روزها  خیلی شیطونتر شدین دختر قشنگم که هم سینه خیز میره هم دستشو میگیره از هرجایی و بلند میشه و حتی در امتداد مبل ها  قدم هم بر می داری و  از روزهای اول کمتر زمین   می خوری چون یاد گرفتی وقتی بخوای از حالت اییستاده  بیای رو زمین  اول دستت رو میزاری روی زمین و بعد آروم خودت میشینی عاشق این شیطونیاتم  فرشته ی نازم  عاشق ابنکه  هیچی تو خونه از دستت در امان نیستر عاشق این شر و شیطون بودنتم ضحای نازنبنم   خیلی وقتا  میری پیش داداش حتی از روش رد میشی دست میکشی رو سرش وقتی گریه میکنه  صورتتو می چسبونی به پاهاش  خلاصه کلی عاشق داداشیت هستی گلم

اما  طاهای نازنبم  فرشته ی معصوم من پسر قوی و باهوش من  این روزها  مثل قبل تنبل خانه  البته خیلی پیشرفت کردی تو حرکت چون علاوه بر غلت زدن  دور خودت میچرخی و با غلت زدنو چرخیدن ازین سر  هال میری اون سر هال اما هنوز یاد نگرفتی به جلو سینه خیز بری و نمی ایستی  هرچند بعضی وقتا  غصه ام میشه که چرا  تنبلی   اما به خودم میگم وای به حالم اون روزی که تو شروع کنی به سینه خیز رفتن و ایستادن چون تو هم  شیطونی و شر عزیزم  عاشق تلویزیون نگاه کردنتم  که از آبجی بیستر علاقه داری و مخثوثا وقتی برات عمو پورنگایی که دانلود کردمو می زارم  غرق تلویزیون   میشی

بابایی هم مثل سابق  داره کمک می کنه که بزرگتون کنینم  خداییش بابای خوبی دارین  قدرشو بدونین انقدر دوستتون داره  باهاتون بازی مبکنه شعر میخونه پوسکتونو عوض می کنه  غذا دهنتون مبکنه خلاصه حسابی کمک می کنه به من ایشالا سایه اش همیشه بالای سرمون باشه

منم این روزها خسته ام نگرانم  شبا  چند بار به خاطر گریه ی شما از خواب بیدار میشم اما باز عاشقتونم عاشق همین خستگی های شیرین  

خدای مهربونم ممنونم ازت خیلی   انقدر که اندازه نداره  سپاس که با من بنده ی نامهربانت  مهربان بودی و بهترینها رو نصیبم کردی ممنون که منو لایق دونستی و دو تا از فرشته هاتواز اسمون واسم فرستادی  خدای مهربونم کمکم کن فرشته هاتو آسمونی بار بیارم  کمکم کن  همیشه مراقب فرشته هام باش خدای خوبم  سپاس




.:: ::.


اولین مسافرت دوقلوها +عک
ن : مامانی ت : چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 ز : 9:44 | +
سلام شیطونای مامانی.

باز یه مامان تنبل خسته سر به هوا که خیلی وقته پست نزاشته

از بس شیطونین خوب خسته میشم دیگه هههه

رفتیم شمال فرح اباد با خاله مهدبه و بابابزرگ و مادربزرگتون

بابایی خیلی خیلی زحمت کشبد و سعی کرد بهمون خوش بگذره

خداییش خوش گذشت اما

شما دو تا سرما خوردین منم همینطور

خاله مهدیه و بابابزرگم همینطور

هم اونجا که بودیم هم وقتی برگشتیم بردیمتون دکتر اما هنوز خوب نشدین مخصوصا طاهای عزیزم که هنوز سرفه میکنه بمیرم براش

در کل سفر خوبی بود باباییی ممنون

دو سه تا از عکساتونو میزارم واسه خاله های نی نی سایتی و بقیه خاله هاتون

باز میام پست میزارم ایشاللللااااااا به زودی



ادامه ی مطلب
.:: ::.


عکسای جدید مرداد 92
ن : مامانی ت : سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 ز : 10:34 | +

مامانتونه دیگه لباس ابی تن دخترش می کنه نارنجی تن پسره 

پ.ن :ملاک در انتخاب لباسها سایزشون بوده نه رنگشون الان ابیه اندازه ی ضحاس دیگه


خدایییییییش کی خوش خنده تر از دختر من سراغ داره فدای اون خنده تون بشه مامان



.:: ::.


نیم سالگیتون مبارک دختر و پسر گلم
ن : مامانی ت : سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 ز : 10:16 | +
سلام  دوقلوهای نازنینم  سلام ضحی خانوم مامان  سلام اقا طاهای مامان  فدای اون لبخند گوشه ی لبتون بشم من که هروقت نگاتون می کنم و می خندم شما هم سریع یه لبخند تحویلم میدین .

امروز 29  مرداده  دیگه شما نوزاد نیستین و نیم سال اول زندگیتونو به سلامت گذروندین و از فردا وارد نیم سال دوم میشین البته نه از فردا از امشب ساعت 9.15

یادش به خیر دوران سخت بارداری با اون شیکم گنده با اون ویارای وحشتناک با اون دردای هرروزه گذشت فقط و فقط با کمک خدای مهربونم بود که به سلامت گذشت

یادش به خیر روز زایمان و اون بلای وحشتناکی که دکترای بیهوشی موقع سزارین سرم اوردن و هنوز دردش تو کمرمه و فکر نکنم خیال رفتن داشته باشه  اونم گذشت فقط و فقط با کمک خدای مهربونم

یادش به خیر اون لحظه ای که من تو تخت کنار سالن بودم(اخه شبی که شما دنیا اومدین انقدر بخش زایمان شلوغ بود که تو اتاقا جا نبود منو گذاشتن تو سالن) و شما دو تا رو اوردن کنارم و من ناباورانه از پرستاری که شمارو اورد پرسیدم اینا بچه های منن؟ گفت پس بچه های کین؟ اون لحظه  رو هیچ وقت فراموش نمی کنم که بقلتون کردم نگاتون کردم مثل فرشته ها بودین ساکت و اروم و کوچولو  یادش به خیر

یادش به خیر اولین بری که بهتون شیر دادم  طاها که انگار یه  عمر گرسنگی کشیده بود همین که سینه رو گرفت دیگه ول نکرد و انقدر بد مک زد که سرش زخم شد و تا چند روز از درد سرمو میکوبیدم به دیوار و شیرتون می دادم  اما ضحی همون اول سینه رو نگرفت و پرستار با قاشق مقداری شیرمو بهش داد که البته به مرور بهتر شد و هرچند الان خیلی کم شبا یا روزا وقتی ساکت باشین و حالتون خوب باشه شیر میخورین اما بدونین من واسه اینکه شیر مامانو  بخورین خیلی تلاش میکنم و نا امیدم نمیشم دوس دارم بیشتر شیر بخورین تا وقتی بزرگ شدین قوی و سالم و سرحال بشین.

یادش به خیر دفعه ی اولی که با شیشه بهتون شیر دادیم خونه ی مامانم بودیم شب بود روز دوم تولد منو بابایی براتون شیر خشک درست کردیم دادیم بخورین که طاها از بس تند تند میخورد افتاد تو گلوشو سرفه کرد و بابایی حسابی ترسید و زد پشت طاها تا حالش خوب شه و اشک تو چشمای بابایی جمع شده بود از ترس

یادش به خیر زردی داشتین سه روز رفتین تو دستکاه بابایی دستگاه کرایه کرد تو خونه شما رو گذاشتیم توش خیلی روزای سختی بود  یادش به خیر طاها رو ختنه کردیم و دکتر به من گفت تو اولین مدری هستی که موقع ختنه ی پسرت اشک نریختی و هیشکی نفهمید من چی کشیدم وقتی صدای گریه هاتو میشنیدم


یادش به خیر تو بیمارستان گوش ضحی رو بردن سوراخ کردن و اوردنش گفتن چه دختر شجاعی یه بارم گریه نکرده

واییییییییی  چقده خاطره مجال نوشتن همه شون نیس چون الان هردوتون خوابین و اگه بیدار شین من دیگه نمی تونم متنو تموم کنم پس مجبورم خلاصه بگم

هردوتاییتون اول ضحی بعد طاها به فاصله ی دو روز دندون دراوردین و الان دو تا دندون پایین کوچول موچولو دارین  ضحی خیلی وقته غلت میزنه دمر میفته و سینه خیز دور خودش میچرخه اما هنوز نمیتونه سینه خیز بره اما طاها تبل مامان هنوز این کارارو نمیکنه که منو نگران می کنه اما همه میگن به خاطر وزن بالاشه

واکسن شش ماهگیتون رو امروز فردا باید بزنم شایدم صبر کردم تا شنبه اخه قبلی هارو هم دیر زدین بمیرم براتون باز باید درد بکشین اما دیگه تا 1 سالگی خبری نیست از واکسن

چند تا از عکساتونو تو پست بعدی میزارم  و تا یادم نرفته بگم که باباتون واقعا هم تو اون 9 ماه بارداری هم تو این 6 ماه سنگ تموم گذاشت و کمکم کرد و مثلا همین دیشب برده بودتون حموم.دستش درد نکنه الهی که همیشه سالم وشاد باشه و سایه ش بالا سر ما

و اینم بگم که من از لحظه اول بارداری تا امروز و فردا و فرداها رو یه معجزه میدونم معجزه ی مادر دو تا فرشته شدن کم معجزه ای نیس خدای مهربونم شکر بابت همه چییز

تولو شش ماهگیتون مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

این باب افسنجی و دوستان کارتون مورد علاقه ی مامانتونه ایشالا بزرگتر که شدین براتون میزارم ببینین یه عالمه ضبط کرده بابایی



.:: ::.


مرواریدای دختر و پسر کوچولوم دراومده هوراااا
ن : مامانی ت : پنجشنبه سوم مرداد 1392 ز : 12:16 | +
 ضحی دختر  نازنینم  دیشب  ساعت  11.30  داشتی  با بابایی بازی  میکردی  که  یه هو  بابایی داد زد  خانوم  خانومی بیا  تیزه  دندون دراورده  منم  با ذوق  اومدمو  دست  گذاشتم  روی لثه تو دیدم  بلهههههه دختر  زرنگم  هنوز  پنج ماهو سه روزشه و دندون دراورده  مامان  فدای اون  دندون کوچولوی  پایینت بره الهی   البته هنوز خیلی کوچولوس  اما  سفیدیش  معلومه  فدات شم  اینم مرواریدهی دخترم  که بابا  کشفش  کرد
مرواریدای  خان داداش گلتو هم فردا شبش  کشف کردیم  دندونای طاها رو من کفشش مردم فداش شم  ایشالا همیشه رنده باشین تازه   فرشته ی من دوروزه  دمر  میفته  و  با لبخند نگام  میکنه  یعنی  مامان  ببین  چه  زرنگم   الهی  فدات بشه  مامان   از دندونتم  نزاشتی  عکس بگیریم  هنوز  دهنتو وا نمیکنی اخه  گلم    فدات  شم گل  مامان   

این  عکس  چند  لحظه  پیش  که  دمر شدی و  با  گریه  ازم  کمک  خواستی  فرشته ی  نازم


.:: ::.


شش ماهگی دوقلوها
ن : مامانی ت : شنبه بیست و نهم تیر 1392 ز : 11:44 | +
پنج  ماه  گذشت

پنج  ماه  سخت  اما  شیرین  

چقدر زود  گذشت   

پنج  ماهه  دارم  کنارتون  نفس  میکشم   باهاتون  میخندم    براتون  نگران  میشم    براتون  اشک  میریزم   به  پاتون  بیدار  میمونم

پنج ماهه  زندگیمون  ازین  رو به اون رو شده   وقتی  بهم  میخندین  انگار  اسمونو بهم دادن  وقتی  گریه میکنین  غصه ام  میگیره  وقتی درد دارین درد میکشم

شاید از لحاظ جسمی  یه  مامان  خسته  باشم  اما   این  نمیتونه   باعث  شه  که یه  مامان   عاشق  نباشم

نمیدونم  با  چه زبونی از خدا تشکر کنم بابت  شما  اخه  من که لایق  اینهمه  لطفش  نبودم  اما اون  انقدر مهربونه که  بی حساب به  همه  میبخشه و بی حساب به  من بخشید دو تا از فرشته های   اسمونشو.

دخترم  که   گاهی اوقات  صدات  می کنم  فرشته ی  من  پسرم  که  گاهی  صدات میکنم   قشنگم    

فزشته ی من  قشنگم       عاشقتونم   بعد از اومدن  شما  بعد از مادر شدن  احساس زیبایی دارم    همه  چیز  تو وجود شما خلاصه  میشه  انگار    همه ی دنیارو به من  میدن  وقتی   تو  چشمام  نگاه  میکنین و  میخندین

شبا وقتی دستاتو  تو دست  میگیرمو برات لالایی میخونم  و تو  اونجور  معصومانه  نگاهم   میکنی  دلم  میلرزه  با  خودم  میگم  این  پسرکوچولو   پسر منه؟ وای   خدا   باورم  نمیشه

فرشته ی من  وقتی   محکم  بقلت  میگیرم  و تو  با اون  نگاه   نازت   نگام  میکنی و میخندی  با خودم  میگم  من کجا و این  فرشته ی اسمونی  کجا  

چه  حس خوبیه  مادر شدن  

درسته که  شبا   تا  چشمام  گرم  خواب میشه  یه  کدومتون  بیدار   میشین و  خوابو از  من  میگیرین   درسته که  روزا از بس  از  کنار یک کدومتون  بهید برم  پیش اون  یکی دیگه  زانوهام از درد تکون  نمیخوره   درسته  که جسمم داره ذره ذره  به تحلیل  میره تا بزرگ  شین  رشد  کنین   اما   عاشقتونم   دختر و پسرم   طاهای  من    ضحای  نازنینم      دوستتون دارم   رفتین تو 6  ماه  مبارک باشه دلبندام


.:: ::.


.............. مطالب قدیمی‌تر >>
 

Powered By blogfa.com Copyright © by ninienazema
This Template  By Theme-Designer.Com